حكيم ابوالقاسم فردوسى
39
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
زوبين و تيغ و چيزهاى ديگر داشت بر شترها بار كرد و رو به پايتخت فريدون نهاد . چو آن خواسته ديد شاه زمين * پذيرفت و بر مام كرد آفرين از سوى ديگر مهان و بزرگان لشكر به درگاه شهريار شتافتند . به ديدنش شاديها كردند و گفتند : چنين روز روزت فزون باد بخت * بدانديشگان را نگون باد بخت ترا باد پيروزى از آسمان * مبادا بجز داد و نيكى گمان پس از مدتى جهان ديدگان و رايمندان از هر گوشهء كشور به ديدنش رو نهادند و همه زرّ و گوهر بر آميختند * به تاج سپهبَد فرو ريختند ز يزدان همى خواستند آفرين * بر آن تاج و تخت و كلاه و نگين كه جاويد بادا چنين شهريار * بَرومند بادا چنين روزگار از آن پس شهريار جوان بخت به سفر كردن در سراسر كشور پرداخت . هر جا ستم رسيدهاى ديد به گرمى و مهربانى وى را دستگيرى و مهربانى كرد و ستمگر را به كيفر رساند . هر جا ويرانى ديد به كوشش آبادان ساخت و بياراست گيتى بسان بهشت * به جاى گيا سرو گلشن بكشت فرستادن فريدون جندل را به يمن فريدون در پنجاه سالگى داراى سه فرزند بود . همه به بالا چو سرو و به رخ چون بهار * به هر چيز مانندهء شهريار مادر دو تا از اين پسران شهرناز ، و مادر يكى ارنواز بود . چون بباليدند فريدون به يكى از نامداران خود كه جندل نام داشت گفت : گِرد بر گِرد جهان بگرد از نژاد مهان سه خواهر كه سزاوار همسرى سه پسر من باشند بجوى و خواستگارى كن . جندل با چند تن از فرزانگان از ايران شهر به چند كشور سفر